تبليغاتX
کلاغ سفید

می پرسم :صابر  هفت هزار میلیارد چند تا صفر دارد؟میگوید نمی دانم ..می گویم ببین می توانی صفرهای جلوی این را بشماری؟من عینکم جا مانده تا وسطهاش که می روم قاطی می شود...با دقت روی کاغذ خیره می شود و دوازده تا صفر برایم می شمارد...می پرسم همان هفت هزار میلیارد می شود درست است؟می گوید فکر کنم درست باشد..هفت هزار میلیارد یا هفت ترلیارد یا هفت بیلیارد یا..نمی دانم..این عددها رو باید به توان نوشت مثلا هفت ضرب در ده به توان دوازده...می پرسم حالا به نظرت به دلار است یا به تومن؟ می گوید چه فرقی می کند آب که از سر گذشت چه سه هزار میلیارد وجب چه هفت هزار ضرب در دو هزار میلیارد...

اگر همین الان  بچه می شدم آرزو می کردم بزرگ که شدم اختلاس گر(متخلس، خالس یا چیزی در این مایه ها) بشوم...اختلاس راحت تر و به صرفه تر از خلبانی است گویا...

شما می دانید هفت هزار میلیارد چند تا صفر دارد؟ریال و تومن و دلارش هم مهم نیست..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 14:9  توسط کلاغ سفید  | 

دارم شبکه های پر محتوای سیمای خودمان را می گردم...یکی از همین شبکه ها دارد برنامه ای پخش می کند با عنوان منطقه آزاد...یک تریبون گذاشته اند و یکی یکی می روند نظرشان را می گویند و فیلم خودشان را می گیرند و پخش می کنند که مثلا برنامه ساخته ایم ...یکیشان یک شاخه گل دستش گرفته و می گوید:"انقلاب مثل این شاخه گل است..تر و تازه و ظریف و خوش بو و با طراوت، وحضور مردم در انتخابات مثل کود است برای این شاخه گل!!!"...ان شاء اله که منظورش کود شیمیایی است...

پدر ما یک باغی دارد که -جای شما خالی- خیلی با طراوت است و تر و تازه . پدر از کود و آب و وجین کردن چیزی برای باغش کم نمی گذارد اما با این وجود یکی دو تا درخت زرد آلو دارد که هر چند سال یک بار بار می دهند البت چه باری!!ده دوازده تا زرد آلوی رنگ و رو رفته که آن هم هنوز نرسیده گنجشکها نصفش را می خورند و نصف دیگرش را با دقت هر چه تمام تر قهوه ای می کنند،پرانتز باز البت گلاب به روتان مال گنجشک ها قهوه ای نیست سفید است با رگه هایی از طوسی و گاه قهوه ای..سفیدیش هم مال آهک است آخر می دانید که این زبان بسته ها کلیه و مثانه و این دم دستگاه ها را که ندارند برای همین مجبورند همه اینها را با تمام مخلفاتشان از یک جا بدهند بیرون. این می شود که کود پرنده ها خیلی قوت دار می شود.پرانتز بسته.چند سال پیش پدر از یکی شنیده بود که اگر لاشه حیوانی مثل مثلا گوسفند را پای این درخت ها دفن کند به احتمال قریب به یقین درختها به بار خواهند نشست..پدر هم امتحان کرد و گویا نتیجه گرفت.بر این اساس ما فکر می کنیم باید آزمایش پدر را بسط داد و در سطح کلان جامعه آن را به کار برد بلکم شاخه گل انقلابمان که حالا برای خودش درختی شده زودتر به بار بنشیند و ما هم خلاص شویم از این همه بدبختی و تورم و خاک برسری ... حضور مردم هم از این به بعد می شود لاشه گوسفند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 23:34  توسط کلاغ سفید  | 

چند وقت پیش با کلاغ همسایه که صحبت می کردم گفتم:دیگر هیچوقت نخواهم نوشت چه در وب چه روی کاغذ و چه هر جای دیگر..دلیلش را که پرسید گفتم چون سوء تفاهم می آورد.قلم و کاغذ برای اهلش مثل منقل و وافور می ماند برای اهلش..با نه نه ات که قهر می کنی به سراغش می روی و همچین با سوز این قلم لا مصب را روی کاغذ می کشی که انگار چه..و در این وسط مسط هاگاهی اطرافیان هم از نیش زبانت در امان نمی مانند واین می شود که بعدش باید جواب پس بدهی که مثلا غلط کردم...البت نهایت سعیم این بوده که کمتر جوگیر شوم و بیشتر چرت و پرت بنویسم که راحت بشود از زیرش در رفت. ولی باز با این وجود تصمیمم را گرفته ام...کلاغ همسایه هم در آمد که: وای نه تو خوب می نویسی و اصلا اینجوری نیست و کی گفته و اشتباه می کنی و بنویسی بهتره و عقده ای می شی و چه و چه..هندوانه زیر بغلم می گذاشت این هوا...اما من قد تر از اینها بودم و تصمیمم را گرفته بودم

اما امروز در نهایت آرامش سرم را با لا می گیرم و تمام حرفهایی را که قبلا زده ام تکذیب می کنم.. به همین راحتی..بله می زنم زیرش.تکذیب کردن که کاری نداردمثل آب خوردن است مخصوصا در میهن عزیز ما ایران...آقا من همه حرف و حدیث ها را که حاکی از کناره گیری کلاغ سفید از نشر خزعبلات است  تکذیب کرده و نشر این گونه اکاذیب را حاصل اوهامات گروهی منعد ضالین صفت و در صدر آنها استکبار جهانی می دانم که کار دیگری جز تولید بسته بندی و انتشار مزخرفاتی از این دست ندارند عنترها

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 12:53  توسط کلاغ سفید  | 

نه اینکه سوژه نباشد.. چرا هست ..مثلا اینکه دو ماه است حقوق نگرفته ام یا اینکه با حقوق آبان ماهم –اگر همان موقع به حسابم ریخته می شد-می توانستم ربع سکه با قیمت صدو سی چهل تومن بخرم ولی با همان حقوق آبان ماه- که هنوز هم نگرفته ام- اگر زبانم لال امروز توی جیبم باشد و بخواهم باز ربعش را بخرم دویست هزار تومن ضرر خواهم کرد..یا این اطلاعیه روی بورد سالن که در آن نوشته :با توجه به ایام انتخابات هر گونه ترور،بمب گذاری،اختشاش ، تجمعات سیاسی ، و ...در داخل پالایشگاه ممنوع است و با افراد خاطی به شدت برخورد خواهد شد..یا این همکار نسبتا محترم ما که اطلاعیه ی مذکور را حمل بر بیکاری روابط عمومی اینجا دانسته و آمده نشسته کنار من ودر ازای پیغامی که می خواهم به گوش نماینده کاملا محترم مجلسمان برساند تعداد ناقابل صد رای  یا حتی وقیحتر از آن به همین تعداد شناسنامه می خواهد..همه سوژه های خوبی برای نوشتنند اما...حسش نیست. این روزها بیشتر دوست دارم مثلا روبروی دیوار بنشینم و زل بزنم به عمق آن و فکر کنم به هیچ فکر کنم به خالی ، فکر کنم به پوچ..و متوجه نشوم که کی عقربه کوچک ساعت یک دور دور خودش چرخیده..دوست دارم گوشهایم را ببندم ذهنم را ببندم ، قلبم را ببندم، راه نفسم را ببندم و بمیرم..برای چند دقیقه ، چند ساعت، وشاید چند وقت..مثل فلانی که سرو مر و گنده از خانه می زند بیرون و سر کوچه گوشهایش را می بندد ، قلبش را می بندد ، تمام وجودش را می بندد و خیره می شود به نمی دانم کجا و می می میرد..به همین سادگی می میرد..برای همیشه و تو حتما یکی دو نفر از این فلانی ها را می شناسی. گاهی لازم است خیره شوم و بمیرم اما نه برای همیشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 12:23  توسط کلاغ سفید  | 

جدیدا شبکه یک سیما برنامه ای برایمان تدارک دیده با نام دالان این برنامه هر بار موضوعی را پیش می کشد و به هر نحوی شده آن را ربطش می دهد به شبکه های ماهواره ای. برای مثال موضوع امشبش افسردگی بود و تهش همه ما بینندگان عاقل و بالغ این برنامه نتیجه گرفتیم که همه افسردگی ها ریشه اش بر می گردد به این شبکه های ضالین آنور آبی ... آخر برنامه هم یک بابایی آمد نشست آن ته سالن که تاریک است تا صورتش دیده نشود و تعریف کرد که: "از ماموریت برگشتم.. در خانه را که باز کردم دیدم همسرم فارسی وان نگاه کرده و یک بطری مشروب خریده و با آقای همسایه خورده اند و رفته اند در اتاق خواب کارهای بد می کنندو اینها..."

..و تفسیر می کنند که این سریال های ماهواره ای همه اش تاثیر بد دارد و آدم را یا افسرده می کند یا منحرف یا خیانتکار یا باعث رفتارهای خاک بر سری می شود و هر زهر ماری که فکرش را بکنی از گور این ماهواره بلند می شود و صدا و سیمای ما سراسر خیر است و برکت..

انگار این شبکه یکی ها از بس پای فیلمهای ماهواره ای نشسته اند(البت من باب تحلیل و تفسیر و نقد و این کوفت و زهر مارها..) پاک یادشان رفته خودمان هم اینور آب شانزده هفده تا شبکه داریم  که حداقل چهار پنج تایشان سریال و فیلمهایی پخش می کنند که میانشان امثال ستایش ها و شیدایی ها زیادند که یا از در و دیوارشان بدبختی و نکبت و بدبیاری و تنهایی و افسردگی و کثافت و خیانت و بد ذاتی می بارد یا اینکه بر می دارند یک پسر خوشگل را عاشق یک دختر خوشگلتر تر می کنند و چقدر کمالات به اینها می دهند و پول و ثروت و چسان فسان و آخرش چه؟هیچ..پسره دختره را می گیرد و هی بی خودی خوشبخت می شوند و خوشبخت می شوند.جوان بدبخت هم با دیدن اینها (اگر پسر باشد)هول برش می دارد و دهنش آب می افتد و دلش قنج می رود برای عروس خانم توی فیلم و زن نمی گیرد چون هیچکدام از دخترهای در و همسایه و فک و فامیل مثل این حوری خانم توی فیلم نیستند و دختر خانم جوان مملکت هم لگد می زند به بخت هایی که از روی خریت در خانه اش را می زنند..چرا؟چون پسره شبیه گلزار نیست..و آخر عاقبت همه اینها می شود تجاوز و خیانت و افسردگی و خود کشی و بیکاری و بالا رفتن قیمت ارز و طلا و بدبختی و فلاکت و ازدواج موقت که می گوییم باعثش ماهواره است..نمی خواهم ماهواره را هواداری کنم ها..این که رسانه ی تصویری بلند گوی شیطان است درش شکی نیست چه اینور آب باشد چه آنورش . عرضم این است که :

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش  

که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت

یا دیگ به دیگ می گه روت سیاه...یا چیزی در این مایه ها...

گاهی دلم برای سریالهای "خانه به دوشی" و "سه در چاری" تنگ می شود که خانم خوشگله اش مادر جان شکوه بود و پسر خوشتیپه علی صادقی..اگر هزار و یک تعلیم و تربیت از دستشان بر نمی آمداقلا افسردگی را ازمان می گرفتند
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 23:16  توسط کلاغ سفید  | 

کلاغ همسایه :اگر خودکارت به اندازه ی یک جمله جوهر داشته باشد چه جمله ای برای خدا می نویسی؟

کلاغ سفید:می نویسم آمدیم نبودید..امضا کلاغ سفید..

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 8:48  توسط کلاغ سفید  | 

هیچوقت از اینکه مطالب دیگرانو تو وبلاگم کپی کنم خوشم نیومده ولی گاهی لالمونی انقدر فشار میاره که مجبور می شم. پیشاپیش معذرت می خوام ولی تا آخر بخونیدش جالبه اگه قبلا نخونده باشیدش خوشتون میاد،اگرم خونده باشید بازم خوشتون میاد،یعنی باید خوشتون بیاد .دست خودتونه مگه خوشتون نیاد؟

مکاتب بشری با تعریف ساده

 

سوسیالیسم: دو گاو دارید، یکی را نگه می دارید، دیگری را به همسایه خود می دهید.

کمونیسم: دو گاو دارید، دولت هر دو آنها را می گیرد تا شما و همسایه تان را در شیرشان شریک سازد.

فاشیسم: دو گاو دارید، شیر را به دولت می دهید. دولت آنرا به شما می فروشد.

کاپیتالسم: دو گاو دارید، هر دو آنها را می دوشید، شیر ها را بر زمین می ریزید تا قیمت ها همچنان بالا بماند.

نازیسم: دو گاو دارید، دولت به سوی شما تیراندازی می کند و هر دو گاو را می گیرد.

آنارشیسم: دو گاو دارید، گاو ها شما را می کشند و همدیگر را می دوشند.

سادیسم: دو گاو دارید، به هر دوی آن ها تیر اندازی می کنید و خودتان را در میان ظرف شیر ها می اندازید.

آپرتاید: دو گاو دارید، شیر گاو سیاه را به سفید می دهید ولی گاو سفید را نمی دوشید.

دولت مرفه: دو گاو دارید، آنها را می دوشید و بعد شیرشان را به خودشان می دهید تا به نوشند.

بوروکراسی: دو گاو دارید، برای تهیه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر می کنید ولی وقت ندارید شیر آنها را بدوشید.

سازمان ملل: دو گاو دارید، فرانسه شما را از دوشیدن آنها وتو می کند. آمریکا و انگلیس گاو ها را از شیر دادن به شما وتو می کنند. نیوزلند رای ممتنع می دهد.

ایده آلیسم: دو گاو دارید، ازدواج می کنید. همسر شما آنها را می دوشد.

رئالیسم:دو گاو دارید، ازدواج می کنید، اما هنوزهم خودتان آنها را می دوشید.

رمانتیسم: دو گاو داریم، عاشق هم می شوند.

متحجریسم: دو گاو دارید، زشت است شیر گاو ماده را بدوشید.

فمینیسم: دو گاو دارید، حق ندارید شیر گاو ماده را بدوشید.

پلورالیسم: دو گاو نر و ماده دارید، از هر کدام شیر بدوشید فرق نمی کند.

لیبرالیسم:دو گاو دارید، آنها را نمی دوشید چون آزادیشان محدود می شود.

دموکراسی: دو گاو دارید، از همسایه ها رای می گیرید که آنها را بدوشید یا نه.

سکولاریسم: دو گاو دارید، پس نیازی به خدا نیست.

کارگزاران: دو گاو داریم، وام میگیریم. یک دستگاه شیر دوشی می خریم.

جناح راست: دو گاو داریم، حیف، کلی گاو داشتیم.

جناح چپ: دو گاو داریم، اوه! چندتا گاو کم داریم.

مشارکت: دو گاو داریم، برای همه ایرانیان.

هیئت مؤتلفه: دو گاو داریم، با یک معامله چهارتاش می کنیم.

نهضت آزادی: دو گاو داریم، هر دوشون از ما مسلمان ترند.

دفتر تحکیم: دو گاو داریم، در نتیجه ما تجمع می کنیم.

احمدی نژاد: اصلا گاو نداریم ،ولی می گوییم ده تا فیل داریم.

تساهل و تسامح: دو گاو داریم، با خودمان می شود سه نفر.قرائت های مختلف

(هرمنوتیک: دو گاو داریم، یکی شان تخم می گذارد زیرا قرائتش از شیر دادن متفاوت است.

مدعیان روشن فکری: دو گاو داریم، هر دو را می فروشیم به جای آن ها یک گاو نو می خریم

 اضافه می شود:...نه ولش کن هیچی اضافه نمی شود..یعنی نشه بهتره خودش گویای همه چیز هست..ولش کن

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 7:25  توسط کلاغ سفید  | 

از دردهای کوچک است که آدم می نالد...ضربه که سنگین باشد لال می شوی...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 7:19  توسط کلاغ سفید  | 

سلام می کنم ...جواب سلامم را می دهد و در ادامه می گوید بعد از ظهر بخیر..از فارسی همین چند جمله ساده را بلد است، سلام و صبح بخیر و بعد از ظهر بخیر و کجایی و فردا و چند تا دری وری که خودمان یادش داده ایم...

اسمش جان است، جان هیووا، یا هیاوو یا هیواوو یا چیزی در این مایه ها..ما جان صدایش می کنیم،اهل پکن است. مثل همیشه پشت میزش نشسته، قوز کرده و ابروهایش را بالا داده و زل زده به عمق صفحه لپ تابش ... فلش را کف دستش می گذارم و چیزی که قبلا هماهنگ کرده ام را از او می خواهم ..فلش را  که به لپ تاب می زند هنگ می کند چند دقیقه ای ور می رود ولی فایده ای ندارد، می پرسم لپ تابت چینیه؟می خندد و با اطمینان می گوید نه اتفاقا ساخت آمریکاست... می گویم پس حتما فلش من چینیه...بیشتر می خندد و فلش را چک می کند و می گوید نه این هم چینی نیست...می پرسم پس کجای کار چینیه؟همینطور که نیشش باز است زیر چشمی نگاهم می کند و می گوید:...I kill you

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 21:18  توسط کلاغ سفید  | 

دیروز : عوضی.. بی شعور نفهم الاغ...مردک فکر کرده با هالو طرف است حقش بود همانجا می زدم زیر گوشش تا حساب کار دستش بیاید ..ای خاک بر سر من که همیشه غرورم را له کرده ام تا به غرور دیگران خط نیافتد . ولی دیگر مرد آن آدم مهربان مودب با شعور خاک بر سر ..فردا درسی به این یارو خواهم داد که..گوساله نفهم عوضی بوق...

امروز: مشت هایم را گره میکنم دندان هایم را فشار می دهم ، ابروهایم را در هم می ریزم، چشمهایم را از حدقه بیرون می اندازم- همان چشمهایی که قبلا توصیفش را برایتان گفته ام ، از همان چشمهایی که وقتی درشتش می کنی خیلی ها حساب کار دستشان می آید – قدمهایم را محکم بر می دارم  و تا به او برسم مدام با خودم مرور می کنم  که: مثلا اگر خواست لگد بزند پایش را می گیرم  و می کشمش وسط سالن و همینطور که دارد لی لی کنان دنبالم می آید و داد و بی داد می کند که فلان فلان شده ولم کن..می کشم زیر پای لی لی کنش و او.. زارت...ولا می شود کف سالن. یا مثلا اگر خواست فحشم بدهد، هنوز فحش را در دهنش نچرخوانده می زنم چانه اش را یه وری می کنم و احتمالا لب و لوچش خونی پونی می شود دیگران هم می ریزند که جدایمان کنند و من داد می زنم ولم کنید تا خشتکش را پرچم کنم مردیکه خر را ...و از این خیالات می بافم تا به چند قدمی اش  می رسم ، صدایش می کنم ...بر می گردد و با لبخندی می گوید سلام فلانی خوبی؟دستم را می گیرد و صبح بخیر می گوید.. انگار که آب یخ ریخته باشند روی اعصاب جزقاله شده ام با کمی تاخیر همه خیالهایی که با عصبانیت بافته ام را در قالب یک علیک سلام تحویلش می دهم . می پرسد حالت خوب نیست؟بی اختیار می گویم سردرد دارم ... دستش را توی جیبش می کند و یک بسته ایبوبروفن می گذارد کف دستم  و با لبخندی پشت میزش می نشیند و می گوید حتما سرما خوردی...

من اما تا غروب مجبور می شوم ادای آدمهایی را در بیاورم که سرما خورده اند...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 21:50  توسط کلاغ سفید  |